معاونت فرهنگی اجتماعی دانشگاه الزهرا س

  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

اشعار جدید

 

فریبا اردستانی رستمی

 

    ** آدمک **

 

بین آدمای این شهر

آدمک های خیالی ساخته در ذهن، تجسم...

 

آدمک ، آدمک من

تو خیالی واسه قلب کوچک من

من می خوام که زنده باشی، پیشِ چشمِ عاشق من

تو که هستی دلم انگار می تپه، به شوق بودن

 

آدمک، می خوام که باشی جون بدی مترسک ها رو

پوشال هایی با لباس آدمی زاد،   با یه قلبی پر از احساس

که همیشه زیر آفتاب تابستان، تو زمینِ خشک و سوزان

با یه پایی که اسیره توی خاک ونمی ذاره رها شه مثل ریشه گیاه

می پرونه کلاغ هارو،  دزد های بی سرو پا رو

اون هایی را که می خواستند بچینند گل های باغ رو

آدمک های پوشالی ، با لباس های تو خالی

ولی... ثابت و وفادار واسه صاحبان باغ ها

 

آدمک، آدمکِ من

هرجا هستی مواظب باش  تا خرابت نکنند مردم این شهر

نسوزونند تورا با آتش خرمن

آدمک می خوام که باشی

جون بدی ستاره هارو،  روشنایی شب ها رو

فانوس های کوچکِ آسمون ها رو

فانوس های روشنی که بی نیاز از فتیله روشن می مونند

تو چه خوبی آدمک، دوستت دارم من

ماه رو تو نگات می بینم آدمک

آدمک این ها خیال ِ می دونم، با تو ما شدنمحاله می دونم

همیشه بمون کنارم،  تا فنا نشه خیالم آدمک

 

 

فرزانه فیاض بخش ( لیلی )

 

** چند قطعه شعر در قالب پریسکه **

 

امروز فهمیدم

تنها کسی که طاقت اشک هایم را نداشت...

خدابود

______________________________

بغض های کالم را

مثل سیب های سبز ، با لذت می خورم

همه عطر دلتنگی تو را می دهند

______________________________

دلی که به صدای تو خو کرده است

با صدای دریا هم آرام نمی شود

______________________________

بادبادک های نگاهم هر کجا می روند

باز میان مژگان تو گیر می کنند

چه کنم که نسیم چشمانم

تنها به سوی تو می وزد

____________________________________

هبوط انسان ها

گناه ادم و حوا نبود

ما را برای مجازات زمین فرستاده اند

____________________________________

مهم ترین قانون زمین را تو نقض می کنی

انگاه ،

که سرت را پایین می اندازی و

جواب سربالا می دهی

_________________________________

دست هایم بوی خون می دهد

بس که احساسم را کشته ام

 

فرزانه فیاض بخش ( لیلی )

 

** به دنیا امدی روزی... **

 

به دنیا امدی روزی

زبطن مادرت ، هم چون هزاران کودک دیگر

سَموم سرخ می تازید

صنم دلواپس فردا شبیه بید می لرزید

تو اما امدی با روح صیقل خورده ی باران

نشانت نقش نیلوفر ، به دوش خسته ی مرداب

به دنیا امدی روزی ، که فردا سهم هرکس نیست

میان تیره و روشن هزاران کوه می کارند

تو گفتی ما همه از خاک روییدیم

همه عالم بدون عشق می میرد

تو گفتی از نگاه خواهش انگیز کسی نگذر

تو حتی لقمه می گیری ،

برای خواهش چشمان یک حیوان

تو جز نیکی نمی خواهی ، برای دشمنت حتی

تو از نسل بهارانی،

نهالی سبز و بالنده ،

که بر شن های داغ جهل می روید

و این دنیا چه بی شرم است...

مگر وصف محمد در کتاب اسمانی نیست؟

کجا نام مقدس را چنین پامال می کردند؟

همه بود و نبود من فدای نام احمد باد

مگر جهل و اهانت ها ،

ز دریا بودنت یک جرعه می کاهد؟

 

اشعار کلاسیک

فرزانه فیاض بخش ( لیلی )

 

** کی به اخر می رسد؟ **

 

سالها دوری ز خانه کی به اخر می رسد؟

غربت این اشیانه کی به اخر می رسد؟

 

کار ما این شد بخوانیم و ببافیم درد را

رج به رج رنج و ترانه کی به اخر می رسد؟

 

چند وقتی می شود جای کبوتر خالی است

داستان دام و دانه کی به اخر می رسد؟

 

هی زمین و ماه چرخیدند و هیچ حاصل نشد

عاقبت چرخ زمانه کی به اخر می رسد؟

هر چه موسی گفت ، گفتند ایتی دیگر بیار

تهمت و کذب و بهانه کی به اخر می رسد؟

 

این همه خواندیم ولیلا قسمت مجنون نشد

اخرش این عاشقانه کی به اخر می رسد؟

 

 

فرزانه فیاض بخش ( لیلی )

 

** لب تشنه ترین ستاره ی شب **

 

لب تشنه ترین ستاره ی شب

تشنه لب آب رود ها نیست

انگار که قطره ها گواه اند

او زنده به دود عود ها نیست

او زنده به یک حقیقت ناب

بر تخت سیاه دود ها نیست

او گفت قسم به ان کسی که

در قید نبود و بود ها نیست

چون مردم بی وفای کوفه

در بند متاع وسودها نیست

او خرقه به تن نموده زانکه

زندانی تار و پود ها نیست

او پیک صلاح و صلح دین است

پیغمبر خون و خودها نیست

بخشنده چو هور وماه گردون

جز مظهر مهرو جودها نیست

در راه رسیدن به معشوق

در حیطه ی دیر و زودها نیست

 

هاجر رستگار پناه

 

کاش می شد لحظه ای رخصت دهی

کاش می شد قطره ای فرصت دهی
کاش می شد بوسه هایت را ربود
کاش می شد دردلت راهم دهی
کاش می شد درکنارت درسکوت
درمیان بوسه ها تابم دهی
کاش می شدلحظه ای آرام وخرد
درخیالت گوشه ای راهم دهی
خسته هستم ازتمام کاش ها
کاش می شد فرصتی رامم دهی
فرصت ورخصت کنار یارنیست
کاش می شد قطره ای خوابم دهی
کاش می شد درمیان هرنفس
درمیان سینه ات جایم دهی

                    * * *

دوباره رنگ دلم رنگ سرخ رسوایی است
نگاه کن وببین دردلم چه غوغایی است.
دوباره بغض وسکوتم بهم تنیده شده اند
ببین که حسرت دیدارتوچه رویایی است.
میان هرچه سکوت است واژه واژه می گردم
بیا که وقت سکوتم حضورت اجباری است.
برای دیدن رویت هزاردورطواف
به دورحلقه ی مویت نیار تکراری است.
چه گویم وچه نویسم،چه خوانم چه بنالم؟
زمان میان فراقت بسا که طولانیست.

                     * * *

کنارتوهرچه گذشت تازه ترشدم
بهانه بود هجرت اگر رهگذرشدم
گذشتی و نگهم مست قامتت هنوز
دلم هزارگلایه و من مست ترشدم
به آخرین نگه ات سال هاست که من
ببسته ام دل خودرا و کورترشدم
تمام غمزه ونازت برایه یک عالم
بهانه شدروشت هرچه خام ترشدم
نگفته ام ونگویم هزارسال دگر
تورفتی و دل من ماندو هیچ ترشدم
هزارتیشه زدم در میانه راهت
ندیدی ونشنیدی وفرهادترشدم

                    * * *

به مردمی که شبانگاه خواب را دیدند
به آدمیان سیاهی که ماه رادیدند
به روزهای سپیدی که در ضلالت شب
میان ماه وستاره امید رادیدند
به دردهای جوانی که مرگ رابوسید
به لحظه های فراقی که عشق رامیدید
به ناله های کبودت به زجه های فراق
به لحظه ی نرسیدن به دوری آفاق
به هرچه دیدم ودیدی،به هرچه باتوشنیدم
نگاه کن به نگاهم ودرد رادریاب

                   * * *

آنروزکه من مست نگاهت وپریشان
دیوانه کنارنگه ات خسته وحیران
آنروز که باموج صدایت همه تحقیر
سیلی به نگاهم زدوکردم چه گریزان
آنروز که درمهدنیازم همه حسرت
اندوه ونگاهم به لبت  قهقه خندان
آنروز که درراه رسیدن هوسی بود
هرروزمیان قفسم خسته وگریان
محتاج به دیداروجودت چه پریشان
آرام نگاهت کنم ای هستی پنهان
امروز دگر راه نبردم به سلامی
آهسته رو ای دل به کجا چنین شتابان
امروز به آنروز نگاهی وچه آهی
افسوس بخور درنگه ام خسته و ویران
آری دگرم خسته ازاین بحرتلاطم
امروز دگرطاقت دل رفت به پایان

 

07. تیر 1396   /    3. شوال 1438   /    28. ژوئن 2017

آخرين بروزرساني در زمان چهارشنبه 07 تیر 1396 ساعت 12:05 انجام شده

farhangi@alzahra.ac.ir | تهران، میدان ونک، خیابان ونک، دانشگاه الزهراس معاونت فرهنگی اجتماعی | کدپستی: 1993893973 |  تلفکس: 88213547 -021

 


بهترین حالت نمایش سایت در مرورگرهای Firefox و Google Chrome می باشد. سئو و طراحی وب سایت استودیو امسپاد