اشعار کلاسیک

چاپ

فرزانه فیاض بخش ( لیلی )

 

** کی به اخر می رسد؟ **

 

سالها دوری ز خانه کی به اخر می رسد؟

غربت این اشیانه کی به اخر می رسد؟

 

کار ما این شد بخوانیم و ببافیم درد را

رج به رج رنج و ترانه کی به اخر می رسد؟

 

چند وقتی می شود جای کبوتر خالی است

داستان دام و دانه کی به اخر می رسد؟

 

هی زمین و ماه چرخیدند و هیچ حاصل نشد

عاقبت چرخ زمانه کی به اخر می رسد؟

هر چه موسی گفت ، گفتند ایتی دیگر بیار

تهمت و کذب و بهانه کی به اخر می رسد؟

 

این همه خواندیم ولیلا قسمت مجنون نشد

اخرش این عاشقانه کی به اخر می رسد؟

 

 

فرزانه فیاض بخش ( لیلی )

 

** لب تشنه ترین ستاره ی شب **

 

لب تشنه ترین ستاره ی شب

تشنه لب آب رود ها نیست

انگار که قطره ها گواه اند

او زنده به دود عود ها نیست

او زنده به یک حقیقت ناب

بر تخت سیاه دود ها نیست

او گفت قسم به ان کسی که

در قید نبود و بود ها نیست

چون مردم بی وفای کوفه

در بند متاع وسودها نیست

او خرقه به تن نموده زانکه

زندانی تار و پود ها نیست

او پیک صلاح و صلح دین است

پیغمبر خون و خودها نیست

بخشنده چو هور وماه گردون

جز مظهر مهرو جودها نیست

در راه رسیدن به معشوق

در حیطه ی دیر و زودها نیست

 

هاجر رستگار پناه

 

کاش می شد لحظه ای رخصت دهی

کاش می شد قطره ای فرصت دهی
کاش می شد بوسه هایت را ربود
کاش می شد دردلت راهم دهی
کاش می شد درکنارت درسکوت
درمیان بوسه ها تابم دهی
کاش می شدلحظه ای آرام وخرد
درخیالت گوشه ای راهم دهی
خسته هستم ازتمام کاش ها
کاش می شد فرصتی رامم دهی
فرصت ورخصت کنار یارنیست
کاش می شد قطره ای خوابم دهی
کاش می شد درمیان هرنفس
درمیان سینه ات جایم دهی

                    * * *

دوباره رنگ دلم رنگ سرخ رسوایی است
نگاه کن وببین دردلم چه غوغایی است.
دوباره بغض وسکوتم بهم تنیده شده اند
ببین که حسرت دیدارتوچه رویایی است.
میان هرچه سکوت است واژه واژه می گردم
بیا که وقت سکوتم حضورت اجباری است.
برای دیدن رویت هزاردورطواف
به دورحلقه ی مویت نیار تکراری است.
چه گویم وچه نویسم،چه خوانم چه بنالم؟
زمان میان فراقت بسا که طولانیست.

                     * * *

کنارتوهرچه گذشت تازه ترشدم
بهانه بود هجرت اگر رهگذرشدم
گذشتی و نگهم مست قامتت هنوز
دلم هزارگلایه و من مست ترشدم
به آخرین نگه ات سال هاست که من
ببسته ام دل خودرا و کورترشدم
تمام غمزه ونازت برایه یک عالم
بهانه شدروشت هرچه خام ترشدم
نگفته ام ونگویم هزارسال دگر
تورفتی و دل من ماندو هیچ ترشدم
هزارتیشه زدم در میانه راهت
ندیدی ونشنیدی وفرهادترشدم

                    * * *

به مردمی که شبانگاه خواب را دیدند
به آدمیان سیاهی که ماه رادیدند
به روزهای سپیدی که در ضلالت شب
میان ماه وستاره امید رادیدند
به دردهای جوانی که مرگ رابوسید
به لحظه های فراقی که عشق رامیدید
به ناله های کبودت به زجه های فراق
به لحظه ی نرسیدن به دوری آفاق
به هرچه دیدم ودیدی،به هرچه باتوشنیدم
نگاه کن به نگاهم ودرد رادریاب

                   * * *

آنروزکه من مست نگاهت وپریشان
دیوانه کنارنگه ات خسته وحیران
آنروز که باموج صدایت همه تحقیر
سیلی به نگاهم زدوکردم چه گریزان
آنروز که درمهدنیازم همه حسرت
اندوه ونگاهم به لبت  قهقه خندان
آنروز که درراه رسیدن هوسی بود
هرروزمیان قفسم خسته وگریان
محتاج به دیداروجودت چه پریشان
آرام نگاهت کنم ای هستی پنهان
امروز دگر راه نبردم به سلامی
آهسته رو ای دل به کجا چنین شتابان
امروز به آنروز نگاهی وچه آهی
افسوس بخور درنگه ام خسته و ویران
آری دگرم خسته ازاین بحرتلاطم
امروز دگرطاقت دل رفت به پایان